و آسمان امشب با من میگرید... - تاریخ: 1404/9/13 ساعت: 20:57
روحم را دادم. نیمی از من نیمی از تو بود اما بیشتر از من. دادم تا ثابت کنم میتوانم سنگ باشم و امشب بعد از 5 سال اولین شب جدایی ست سخت است خیلی سخت آسمان میغرد. سخت میغرد و نمی بارد. مانند من و دلم. تو چه میکنی؟ تو دور از من چه میکنی؟ تو بعد از 5 سال کنار هم بودن چه میکنی؟امشب اولین شب جدایی من و توست...
اخرین پناه امن - تاریخ: 1404/9/13 ساعت: 20:57
من اخرین پناهماخرین پناهامن و همیشگی من نجابت پایدارمقوی و بی خدشه و تو هرزه گرد کور دامانت پر از خفاش های خیانت زشت و خون آلود و بیمار و چه زجر آورست پیوند مانبرای من برای تو  
موقت - تاریخ: 1404/9/13 ساعت: 20:57
لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
- تاریخ: 1404/9/13 ساعت: 20:57
بهار که می شود دلم می‌گیرد. با بهار در قلبم جوانه زدی تابستان که می‌شود دلم می‌گیرد در گرمای تابستان رفتی و سوختم پاییز که می شود دلم می‌گیرددر پاییز زاده شدی  مانند من زمستان که می‌شود دلم می‌گیرد  گرمای آغوشت ای وای منروزی  خوش خواهد آمدروزی که نه بهار باشد نه تابستان و نه پاییز و زمستانروزی به زی...
آدم ها و آرزوهایشان و تولد کرونایی - تاریخ: 1404/9/13 ساعت: 20:57
مینویسم تا مثل همه روزهای گذشته یادگار بمونه. امان از کندی ساعت تنها آرزوم اینه که دوباره بغلت کنم و بوی تو تمام وجودم رو پر کنه. فشارت بدم.خدا رو شکر عکسات رو نگاه میکنم و اشکام میریزه. چند روز قبل این چند خط رو نوشتم . گذشتامروز تولدمه. همه بهم تبریک گفتن بعضیا از شرایطم خبر دارند بعضیا هم بی خبر ...
من تک ... - تاریخ: 1404/9/13 ساعت: 20:57
دلم تنگ شده بود سری زدم 
شب سالمرگ - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 8:50
از عصر دلم گرفته بود . انگار آزار داشتم تقدیر شادمهر هم همیشه منو با خودش میبره با اینکه میدونم برگشتم سخته و طولانی اما میخوامش و دوستش دارم . میرم به خیلی سال قبل و به غم راه میدم . بفرمایید جناب غم. و باز هم شب و آهنگ من آدم سابق نیستم . بزرگم . زخم دارم تجربه دارم مادرم خیلی چیزها دارم که بهشون ...
نیمه شب آخر سال ۱۴۰۰ - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 8:50
مثل همیشه از خودم راضیم . اعتماد به نفسی که غوغا میکنه حتی بیشتر هم شده . قوی تر شدم شعار نیست واقعا قوی تر شدم چون امسال هم مثل همیشه زخم و سختی داشت و من سخت تر شدم قوی تر شدم به قیمت چند تار موی سفید بیشتر کنار شقیقه و خط لبخندی عمیق تر . خدا رو شکر چقدر زیبایی امسال دیدم .چه کتاب های خوبی خوندم ...
دوباره ... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:30
ازون شب های روی اعصابه که این چند وقت زیاد دارم . دلم وبلاگ خوب خواست. چشم چپم دو روزه درد میکنه . درد کم ولی ممتد . اشک میاد . خدا نکنه توی تعطیلات مرضی بگیری . حق نداری . چشم ربطی به حال این روزها
روز اول - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:30
میخواستم بخوابم مثلا زودتر از همیشه .که باز هم مثلا عادت کنیم به زود خوابیدن .12 خاموشی زدم بالاخره بعد کلی غلت زدن و تعریف خاطره های امروز و بهانه های مختلف خوابید شد یک و چهل و پنج. به نسبت 2و نیم
روز دوم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:30
صبح خواب بودم . صبح بخیر مامان . ساعت 8 صبح بیدار شده بود از گرما . خیلی روز گرمی بود . چایی خورده و نخورده لباس پوشیدیم و رفتبیم مسواک خریدیم و بستنی و بعد هم مغازه . جنس جدید اورده بوددیم و سرم شلوغ بود . ظهر هم خودمون رو مهمون مادرشوهر کردیم با پررویی . 4 رفتیم خونه و 5 رفتیم باغ. تا همین الان . ...
روز سوم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:30
دوروزه که ننوشتم . مریضم. گلو درد و سرفه شدید فقط همین دیروز رفتم دکتر گیر داده بود قلیون و سیگار . گفتم اصلا نمیکشم.ده بار پرسید من هم ده بار گفتم اصلا. ولی توی دودش بودم . خلاصه تشخیص حساسیت داد یا یه عفونت جزئی .دارو داد . امروز بهترمولی امروز بچه کسل و ناراحته. خدا کنه از من نگرفته باشهدیروز شوه...
روز چهارم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:30
نصفه شبه . بدخواب شدم .بچه دیر خوابید و مثل همیشه پناه اوردم به گوشی .گلوم بهتر شده ولی جرات توت خوردن دوباره ندارم . صبح رفتم مغازه و عصر هم رفتیم خونه مادرشوهر .یه روز خیلی معمولی با وظایف شغلی و ما
روز پنجم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:30
محل کارم امروز اسباب کشی داریم . هنوز کولر نداره و فوق العاده گرمه . صبح به زور قابل تحمل بود وای به عصرچون قراره ساعت 5 اونجا باشیم برای کمک فوق العاده خوابم گرفته . کلا هیچ وقت ظهرا نمیخوابم مگر عصر بخوام برم بیرون . به زور بیدار میمونم. دیروز یه بلای بزرگ از سرمون گذشت . بچه میدوید سرش با شدت به ...
روزی مثل شب - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:30
روزی مثل شبشبی تا بی نهایت شبی مانند قیرسیاه و تنها ایستاده امبا چشمانی سرخودستانی شکستهو قامتی تلخ از موی سر تا ناخن پا اشکدر شبی مانند قیر سیاه سیاه سیاه تا بی نهایت
خوب بد تنبل - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 11:06
دیروز مامان مهمون داشت . عروس خاله م از خارجه ی نزدیک اومده بود و دعوتش کرده بودیم و ... توی نسل جدید فامیل پر دختر ما فقط من و اون بچه پسر داریم و همه بهمون میگن طفلکی . قبلا پیش نیومده بود که باهم ج
مردان نامرد - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 11:06
روز شنبه یه خانم مسن با دخترشون اومدن مغازه . حدود 50 به بالا سن داشت وبا شخصیت بود. از چیزی که به یکی از مشتریا نشون دادم خوشش اومد . گفت تخفیف گفتم شرمنده . کارت کشیدند و رفتن .امروز صبح دوباره همون
اعتماد به نفس بگیرهای زندگی هر ادم - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 11:06
با دوستم حرف میزدیم . تنهاست صبحا میاد مغازه پیشم . خیلی برام ارزشمنده چون خنگ و خاله زنک و فضول نیست . باهاش خوشحالم و ازش چیزی یاد میگیرم . حرف میزنیم . حرفای جدی تا شوخیای مسخره دخترونه . رفیق دورا
خرس ها و خفاش ها - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 11:06
اوایل که وبلاگ نویسی می کردم درباره یه عادت خوبم نوشتم . اسمش رو گذاشته بودم روز جهانی استراحت که هر وقت خیلی خسته بودم یه روز رو برای خودم استراحت میکردم . یه رختخواب نرم ،چند تا کتاب خوب و یه محیط س
سبک جدید زندگی - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 11:06
اون زمانی که شوهر مغازه بود یه حسن خیلی بزرگش دوری ایشون از کنترل تلویزیون بود . بدینگونه ما همیشه روی کانالای کارتون تنظیم بودیم شاید شانس اوردیم و کارتونی دلخواه جوجو پخش شد و من چند دقیقه ای نفسی ک